ادبیات و شعر فارسی(به قلم من!)

غزل ، قصیده ، مثنوی ، دو بیتی و رباعی ، نیمایی و سپید . . . و در آخر متن های من!

       بسم الله الرحمن الرحيم

مولانا

از نگاهي ديگر

 

 

     گرداورنده: حميد عدل دوست

 


     فهرست:

 

 

 

·         مقدمه

·         كودكي مولانا

·         دوران پر فراز و نشيب جواني شاعر

·         سرانجام زندگي مولوي

 

 

 

 

 


مقدمه:

    هر ندايي كه ترا با لا كشيد             آن ندا مي دان كه از بالا رسيد

           بارها اشعار اين شاعر بلند مرتبه را خوانده بودم و هر بار بر شوقم نسبت به شناخت شخصيت وي افزوده مي شد ، البته گاهي جسته و گريخته گوشه هايي از زندگي عارفانه اش را مطالغه كرده بودم؛ اما هنوز هم ضروري مي دانستم كه بيشتر در مورد مولوي به كنكاش و جستو جو  بپردازم. از كودكي شعر را هنري مي پنداشتم و شاعران را هنرمندان اين عرصه و در ميان اين هنرمندان مولوي را به گونه اي ديگر و برجسته تر از ديگران مي ديدم؛ هنگامي كه گزيدة ديوان شمس وي را هديه گرفتم و شعر هاي درون آن را چون گوهري يافتم و علاقه ام به شخصيت جذابش دو چندان شد و تا به امروز اين علاقه را در خود حفظ كردم.

             

اي خدا اين وصل را هجران مكن   

                                                          سر خوشان عشق را نالان مكن  

باغ جان را تازه و سرسبز دار      

                                                قصد اين مستان و اين بستان مكن

بر درختي كاشيان مرغ توست

                                                          شاخ مشكن مرغ را پران مكن

جمع و شمع خويش را بر هم مزن

                                                         دشمنان را كور كن شادان مكن

گرچه دزندان خصم روز روشنند

                                                         انچه مي خواهد دل ايشان مكن

نيست در عالم زهجران تلختر                   

                                                         هر چه خواهي كن وليكن مكن

 


كودكي مولانا:

جلال الدين محمد بن محمد بلخي رومي در سال 604 ه.ق در بلخ ودر سرزمين خراسان چشم به جهان گشود و در سال 672 ه.ق در حالي كه شصت وهشت ساله بود به ديدار معشوق شتافت. پدرش محمد بن حسن بلخي از خطباي بزرگ بلخ بود و به موجب مجالس وعظ و علم فراوان به سلطان العلما مشهور گرديده بود. سلطان العلما به سبب سخنان تند و بي پروايش كه در حق حكام و علما و سلطان بر زبان مي راند غالبا‏ٌ مورد آزار و پرخاش مخالفان واقع مي شد. محمد بن حسين بلخي را بهاولد نيز مي خواندند. مناجات و دعاها و اوراد بهاولد آنچنان در جلال الدين تاُثير گذارده بود كه از همان كودكي وي نيز بيشتر اوقات خود را صرف عبادت و تفكر مي نمود.بهاولد با توجهي كه به ضعف ادارة كشور توسط سلجوقيان و خوارزمشاه و قدرت و جنگ طلبي مغول داشت ، ايران را در معرض ويراني در جنگ با مغول مي ديد. به اين ترتيب وي و خانواده اش ايران را به بهانه حج به قصد عراق ترك كردند.درين مهاجرت سخت و دشوار جلال الدين 12 سال بيشتر نداشت. در طي اين سفر وي در نيشابور با شيخ عطار(1) نيز ملاقاتي داشت و عطار كه در سال هاي پيري به سر مي برد استعداد جلال الدين محمد را نود بخش نيل به مراتب كمال دانست و نسخه اي از مثنوي اسرار نامة خود را به جلال الدين هديه كرد. بهاولد و خانواده اش هنوز از خراسان خارج نشده بود اند كه پيش بيني وي به واقعيت پيوست و آوازة حملة مغول و سقوط بلخ شايع گشت و سيل مهاجرت مردم از بلخ به عراق جاده هاي خراسان به بغداد را پر كرد.

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- فريد الدين محمد، عارف، صوفي و شاعر معروف خراسان در قرن ششم و هفتم هجري  

 

 


دوران پر فراز و نشيب جواني شاعر:

بها ولد در ربيع الاخر سال 628 (در هشتاد سالگي) و پس از از دست دادن همسرش

مؤمنه خاتون ، در گذشت. در هنگام مرگ بهاولد ، جلال الدين در24 سالگي و در اوج جواني بسر مي برد. در روز هاي آخر زندگي بهاولد جلال الدين بجايش در مجالس وعظ ، تدريس مي كرد. مريدان پدر به او نيز مانند بهاولد ارادتي در حد شيفتگي پيدا كردند.

در ميان، برهان الدين ترمذي مربي والاي جلال الدين كه در عين معلمي وي شاگرد بهاولد نيز بود ـ كه در هنگام مهاجرت بهاولد و خانواده اش از بلخ به بغداد نتوانسته بود همراه آنها باشد از هر جايي و هر شهري نشان بهاولد جست و جو كرده بود، فقط وقتي به قونيه رسيد (629) كه يكسال از وفات سلطان العلما مي گذشت. جلال الدين محمد كه به جاي او مشغول وعظ و تدريس بود تجديد عهد با اين مربي سال هاي كودكي خويش را ماية خرسندي يافت و برهان محقق را مثل همان سال ها رهبر و مربي و پناهگاه خود و مونس سال هاي مهجوري و تنهايي خويش تلقي كرد. جلال الدين محمد به الزام برهان محقق چندي در بين شام و قونيه در تردد بود و مدتي هم در جهت تكميل احوال باطني به رياضت و عبادات و صوفي گري پرداخت. معهذا هنگام بازگشت به قونيه ،  كه پايان تحصيل علوم ظاهري و تكميل احوال باطني او بود ، با تاُثر و اندوه از خبر در گذشت سيد برهان(638) آگهي حاصل كرد.

مولانا تا شش سال پس از وفات سيد برهان بيشتر اوقات خود را صرف تدريس و وعظ در مدارس قونيه كرد و مستمعان و عاشقان بسياري جمع كرد و ديگر علماي شهر قونيه نيز جز اوقاتي كه داعية حسد آنها را نسبت به وي خشمگين مي ساخت با نظر تاُييد به او مي نگريستند. در زماني چنين شمس تبريز هنگام بازگشت از مدرسة پنبه فروشان با او برخورد کرد(جمادي الاخر 642)و با سوالي نه چندان مشكل ولي با صدايي پر هيبت و بلند در ميان جمعي از شاگردان بشدت مولانا را تحت تاٌثير قرار داد، شمس كه با لباسدرويشي غريب  ظاهر شده بود چنين پرسيده بود: ها، محمد بزرگتر بود يا بايزيد ؟ مولانا در پاسخ لختي تاُ مل كرد و پرسيد محمد خاتم رسولان است وي را با بايزيد چه نسبت؟ درويش سؤال كرد: پس چرا محمد ما عرفناك حق معرقتك مي گويد و بايزيد نعرة سبحاني ما اعظم شاني بر مي زند؟ در روايتي از جامي پاسخ مولانا چنين آمده است: سخن محمد ازسر شرح صدر و استسقاي عظيم روحاني بود و آنچه بايزيد گفت ناشي از آن بود كه عطش اندك داشت و حوصله اش اندك بود.بر وفق اين روايت درويش تبريزي نعره اي بزد و بيفتاد . مولانا از استر به زير آمد و به شاگردان گفت تا او را به مدرسة بهاولد بردند و در آنجا بود كه صحبت روي داد و صحبت روحاني به دوستي كشيد و منجر به آن شد كه روز ها و هفته ها روز و شب با به خلوت نشست و در آن خلوت غير را مجال ورود نماند.  خلوت مولانا با شمس كه به قولي شش ماه طول كشيد ؤ بر وفق روايات ياران، وي در خانة صلاح الدين زركوب بود و در آن مدت جز اين شيخ عامي گونه كه از مريدان محبوب مولانا بود ديگر كسي را مجال ورود نبود و در مدت اين شش ماه كه مولانا تسليم ارادات و ارشاد شمس بود مجالس وعظ  تعطيل تعطيل شد. شمس با سخنان عظيم و عجيب كه به قول خود او از بروجة كبريا ميآمد جان و دل مولانا را تحت تاثير داد. در خلوت ها بود كه شمس مولانا را از غرور عالمانه اي كه داشت فرود آورد و او را آگاه ساخت كه نوشته و دفتر و اوراق طالب حق را از حق بازمي دارد. بنا به رواياتي مولانا شمس را نه مرشد و نه استاد بلكه خدايگان و بخشندة يك حياط تازه و روحي نو يافت و از آنجا بود كه در خطاب به او از صميم جان بانگ درداد كه :شمس من و خداي من. مولانا به پند اين خدايگان نو يافته بود كه وعظ و تدريس را رها كرد و غرق در شعر و ذوق و حال شد. تاُثير عميق شمس در مولانا در ميان مريدان و طالبان قديم و جديد او با سوء تفسير هايي مواجه شد و آنجا كه اين مريدان و طلاب از وجود دروني شمس بي خبر بودند و او را در لباس در درويش و مردي لا ابالي يافته بودند با طعن و تهمت سعي در بيرون كردن اين درويش از قونيه داشتند و در خيا ل مي كردند با رفتن اين درويش از قونيه مولانا دوباره به وعظ و محبت به آنان مي پردازد؛ گرچه اين تفكرات همه ناروا بود ولي باعث شد شمس بي خبر و خدا حافظي با مولانا قونيه را ترك كند.(643) حتي با رفتن شمس از قونيه باز هم مولانا از تدريس و وعظ خود داري نمود. در اين ميان از شمس هم خبر ها يي به مولانا مي رسيد و مع لوم شد كه وي در دمشق بسر مي برد؛ پس مولانا بهشمس نامه ها نوشت و از وي در خواست كرد كه دوباره به قونيه بازگردد و اين نامه ها همه با نظم و آكنده از شوق بود. بالاخره چون شمس را امادة بازگشت يافت پسرش را همراه(تقريباً 20نفر) را به استقبال شمس فرستاد. شمس دوباره ياران را از محضر مولانا دور نگه داشت و به الزام وي مولانا دوباره به جاي وعظ و تدريس به شعر و حال پرداخت. شمس مولانا را از خواندن كتاب ها و ديوان ها و حتي فوايد والدش معارف بهاولد- نيز بازداشت. اين بار نيز غوغاي مريدان و شاگردان شمس رامجبور به ترك قونيه کرد. اما اين بار ديگر هيچ خبري از شمس به مولانا نمي رسيد. روايت قتل شمس و مدفون شدن در مدرسة بها ولد و دست داشتن علاالدين محمد(پسر بزرگتر مولانا) در آن و پيدا شدن جسد شمس در چاه قونيه ، روايات مغرضانه اي است كه ياران سلطان ولد و نه خود او بر ضد برادرش علاالدين جعل كرده اند و صحت ندارد. چندين سال بعد از اين واقعه نيز علاالدين محمد وفات كرد و مولانا در حق وي مرثيه خواند و در حق فرزندانش شرايط پدري به جاي آورد. از آنچه كه سلطان ولد در ولد نامه اش مي نويسد نيز اشاره اي به اينكه علاالدين محمد در خون شمس دستي داشته باشد نيز به دست نمي آيد و اين موضوع شايعات را نيز تكذيب می کند. مولانا پس از اين غيبت شمس به دنبال او حتي تا شام نيز عزيمت مي كند و اين امر نشانگر اين موضوع است كه وي شمس را زنده مي دانست. اين هم كه شمس قبلاً به سلطان ولد گفته بود كه اين بار چنان غيبت مي كنم كه ديگر هيچ آفريده اي مرا نيابد اين را ثابت مي كند كه غيبت شمس نا خواسته نبوده و وي درست در زماني غيبت كرده كه فكر مي كرده است مولانا ديگر به صحبت وي نياز ندارد و عشق ورزيدن بيشتر مولانا به او در سير حقاني وي مانع مي گردد. مولانا در قونيه بشدت  به حياط شمس ايمان داشت تا جايي كه يكي از مردم وقتي به او مي گويد شمس را در دمشق ديدم مولانا در حال هر چه نزد خود داشت به وي ايثار مي كند وكسي از نزديكانش به مولانا مي گويد كه آن شخص دروغ مي گفته مولانا پاسخ مي دهد به خبر دروغش دستار و فرجي دادم ولي اگر راست بود بجايش جان و سر مي دادم. مولانا در جست و جوي شمس دغدغه و پريشاني خود را در موج شعر مي شست. مولانا ياران و مريدان قديمي را دوباره پذيرفت هر چند شمس وي را از وعظ و درس منع كرده بود اما او دوباره شروع به تدريس كرد؛ شايد به خاطر اصرار ياران و الزام صلاح الدين. ديگر در مجالس مولانا صحبت از وعظ و تدريس نبود صحبت از شور و حال بود الهي نامه سنايي خوانده مي شد و مقالات شمس كه به صورت كتاب درآمده بود دست به دست مي شد؛ بعضي مثنويات عطار هم گه گاه در صحبت هاي مولانا خوانده مي شد. صلاح الدين زركوب كه از مريدان خاص مولانا بود در اين مدت مولانا را به شدت شيفتة خود ساخته بود؛ البته صلاح الدين با مولانا خويشاوندي نيز داشت زيرا با خواستگاري مولانا دختر خود فاطمه خاتون را به همسري پسر مولانا سلطان ولد درآورده بود و اين امر موجب اين گشته بود كه در نيابت مولانا به اوضاع و احوال ميرسيد و به مريدان نوخاسته و محتاجان قوم صلاحيت و استظهار مي داد. برهان محقق قبل از مرگ خود نيز به عنوان نفر اول صلاح الدين را شايستة رهبري مريدان مي دانست و بار ها و بار ها گفته بود من قال خود را به مولانا دادم ولي حال خود را به صلاح الدين بخشيدم. صلاح الدين به زبان محاورة عام صحبت مي كرد؛ او قفل را قلف و مبتلا را مفتلا مي خواند ولي صحبت هاي وي در زبان اهل سواد نيز بهتر از بي سوادان تلفظ نمي شد. مولانا نيز براي اينكه وي به خاطر نوع صحبت هايش مضحكة عام نشود گه گاه به شيوة وي قفل را قلف و مبتلا را مفتلا مي گفت هر چند كه اين تلاش وي چندان نتيجه نداد و بعضي از مريدان كه بازارياني بي سواد بيش نبودند وي را مورد تمسخر قرار دادند. پس از مدتي زركوب بيمار شد و درگذشت و اين فراق مولانا را بشدت متاثر كرد. در تشيع جنازة وي نيز بنا به وصيتي كه كرده بود وي را نه با موكبي عزا دار بلكه با موكبي همراه با سرود و شادي و خواندن ترانه هاي عروسي مانند او را به خاك سپردند و ومولانا براي وي مرثيه گفت و هفتاد غزل- شايد بيشتر و يا كمتر در ديوان شمس آمد. اين هجران بهترين دوست هرچند قلب سرشار از عرفان مولانا را بسي آزرده كرد اما نه به مجالس تدريس و حال وي پايان بخشيد و نه به غزليات عرفاني وي كه حياط معنوي وي بود. تا سه سالي پس از زركوب مولانا نمي توانست كسي را به جاي وي به آن سمت بنشاند و خود سر رشتة امور را در دست داشت ولي اين كار با روحيات عرفاني وي سازگار نبود و سرانجام تصميم گرفت كه جوان پر شروري كه در زمان صلاح الدين و بعد از آن نيز مورد تكريم و احترام مريدان ديگر بود و در در بعضي امور نيابت وي رابر عهده داشت بدين سمش بنشاند البته حسام الدين چلبي جوان نيز در اين مدت دوران غفلت جواني را به اتمام رسانده بود و وارد حيات مردان شده بود. چلبي خود نيز سركردة فتوتداراني بود كه در ميان قوم خود را اهل فتوت اخي خطاب مي كردند. زمان انتساب وي به شيخي و خلافت مولانا دقيقاً معلوم نيست اما از قرار معلوم در زماني كه مولانا به درخواست وي ديوان شمس را ختم بخشيد و مثنوي آغاز كرد(658) او هنوز به خلافت مولانا نرسيده بود و انتساب وي به اين سمت در هنگام سروده شدن اواخر دفتر اول بوده است. در سال 660 مولانا پسر خود علا الدين را از دست داده بود و حسام الدين نيز به علت وفات زوجه اش بسختي دردمند و پريشان حال بود و بدين دليل دفتر دوم مثنوي پس از دو سال از گذشت اين واقعه آغاز شد و مولانا نيز به اين تاخير در ابتداي اين دفتر اشاره كرده است. اين تاخير طولاني را مولانا متضمن حكمت و تقدير شمرد و بار ديگر با همان شور و هيجاني كه در املا ابيات دفتر اول خاطر او را برانگيخته بود، به تقرير دفتر دوم پرداخت و در مدت ده سال، كه پايان آن(672) انقضاي حياط مولانا بود پنج دفتر ديگر بر دفتر اول مثنوي افزوده شد. فقط دفتر ششم در آخرين روزهاي زندگي مولانا ناتمام ماند.در اين مدت(672-662) تقريباً در هر دو سال يك دفتر از اين دفتر هاي شش گانه را به پايان در آورده بود و بدين گونه از آغاز(658) تا پايان مثنوي(672) چهارده سال به طول انجاميد.


        

   با وجود نفرت صريحي كه مولانا نسبت به فلسفه و فلاسفه اظهار مي كند در واقع كمتر مسالة فلسفي وجود كه در مثنوي مولانا مطرح نشده باشد. در دفتر پنجم مولانا ، حسام الدين را به مقاومت در برابر حاسدان تشويق و لزوم مجاهده را براي اهل طريق به بيان مي آورد. در يكي از قصه هاي اين دفتر مولانا خاطر نشان مي سازد سالك طريقت هرگز اصل خود را فراموش نمي كند و مانند ني همواره خاطرة نيستان را در انديشة خود نگه مي دارد و اين از نظر وي از مهم هاي زندگي است.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1384/02/06| ساعت 9:43 بعد از ظهر| توسط حمیدعدل دوست| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست