اشعار سازنده ی وبلاگ www.poetic.blogfa.com
و در دبلاگ دیگر آثار بزرگان ادب کهن پارسی مورد توجه بیشتر قرار گیرد:
آثار ادیبان پارسی(persian traditional classic poem):
امید است شما را در آشنایی روزافزون با ادب پارسی بیشتر یاری کند.
با تشکر. حمید عدل دوست
البته برای اولین بار شعرم اسم هم داره.
غم ایام به سر می نشود...
دل مار ا غم ایام چه بد می سوزد
می کند پاره جگر را و ز سر می دوزد
دم به دم قلب سیه جامه ی ما می شکند
قلم از تلخی این نامه ی ما می شکند
فلکم بسته کمر تا نکند شاد مرا
به همین عهد سیه جور و جفا داد مرا
رخم از یاد ببرده است شکوه لبخند
مگرش یاد کند شوق رهایی از بند
دگرم باده در این کام سیاهم نرود
که به راه دل ما رنج و بلا کم نرود
بازی چرخ فلک نیک نیافتاد مرا
که زمان داد همی قرعه ی بیداد مرا
*** اگه خوشتون اومد حلالتون نمی کنم اگه نظر نذارین***
ما هم اینطور گفتیم:
یکی درد است مارا نیست مرهم که حالم کرده شب تا روز در هم
بسی امید را نومید کرده است بسوزاند همه را دست در دست
ندیدم کس ز تیر او گریزد چه بس اشکی که از دیده بریزد
غم بس خانمان سوزش چنان است که مرگ نوجوان ها اندر آن است
نوای شوق را هم نینوا کرد چه بس ظلم و جفا بر ما روا کرد
همان کنکور باشد نام آن درد که گردد در پی اش بس روی ها زرد
عذاب نکته و تست و سوالات به شطرنجش نموده شاه ما مات
معلم در پی شاگرد یا عکس* مثلث اندرون گرد یا عکس*
حسابان و فیزیک و احتمالات ببینم در ورقه بس سوالات
به روز کارنامه های کنکور خدایا کن چنان روزی بسی دور
بسی گریان و بس چون آب خاموش
بسی امید ها گردد فراموش
*:منظور <<برعکس>> است.
<<حمید>>
رفت و دیگر نیامدن با اوست وه که ایام سر به سر گذرد
ما که جز غم به خویش نگرفتیم کی چنین روزگار در گذرد
در بیابان زندگیم هرگز نشدم سایه ای ز سر گذرد
اخترانم دگر چه می خواهند طالعم بد تر از بتر گذرد
درد هر محظه روی من پیچد هم چو تیری که بر نظر گذرد
دیگرم طاقت نشستن نیست کی از این راه رهگذر گذرد
<<حمید>>
پروردگارا،
تو قرار دادی بودن را و بخشیدی به ما آن را.الها، در بودن خود دِینی می بینم بزرگ بر گردن خویش که ادای آن جز به عبادت نتوان و کریما که در عبادتت نیز دینی میبینم بزرگتر بر گردن خویش که توان ادای آن جز از فضل و کرمت بر نیاید.
خداوندا، شگفت که من با این ابعاد کوچک که آن را نیز نپرورده ام می خواهم تو را دریابم. گاهی که سعی می کردم با تعقل ره به وجودت ببرم آنچنان گمراه می شدم که گویی پیاده ای خسته ام در بیابانی تاریک و بی انتها.
کنون می فهمم که نه تنها من بلکه تمام ذرات جهان نیز اگر بر گرد خویش جمع آیند توان اثباتت را با تمام استدلال ها نتوانند و عجبا که در چنین لحظه ای تو را در تمام محیطم و نه تنها محیطم بلکه خویشتن خویشم احساس می کنم. پاکا، تو بر عجز ما واقفی حال اینکه ما با تمام استغفاراتمان حد خویش را بیش از آنچه هست می بینیم.پس حکیما بر تمام گناهان حاکی از استکبارمان ببخشای که باز فضل و کرمت بسیار بیش از آن است که توان خواستنش را داشته باشیم.
بزرگا، مگذار عقیده ام چون کشتی بی اختیاری در دریای هوس ها و خیال ها و اندیشه های دنیاییم به هر سو کشیده شود و روزی تند باد شک آن را به گرداب شرک فرو افکند.
رحیما، تا کنون به دنبال آنچه باید مرا به تو رهنمون شود می گشتم لیکن درنهایت دریافتم که این روزنه هایی که نام چشم بر آن ها نهاده ایم نه آنیست که باید با آن دید. این دیدگان بی سو فقط بدان جهت در اختیار ماست که نیاز های این کالبد خاکی را تا آنجا که می تواند بپوشاند و برای دیدن آنچه واقعاً باید دید چشم هایی دیگر باید گشود.
بارالها، در گنجینه ی سخنان سفیر چهارمت خواندم:"پروردگارا به تو پناه می برم و از تو می خواهم که مرا پناه دهی و آتش نخوت و غروربه خرمن اعمال در نیاندازی." در یافتم که هر کس را که خواهی به لحظه ای در تیه ی گمراهیش سرگردان سازی به نخوت و غرور دچارش کنی که به آنی تمام اندوخته هایش را خویش با دست خویش بسوزاند.
خدایا مرا از درگاه خود مران که جز درگاه تو هر کجا قصد کنم مقصدم ناکجایی بیش نیست.
زمان. این حریف سخت انتظار لحظه لحظه قدرتمند تر می شود و دلم از سنگینی گذر لحظات پی به قدرت زمان می برد اما انتظار. این سوار جوانمرد که گاه تا نفس آخر میرود اما دوباره حیات می گیرد و همچنان کاسه چشمان زمان را پر خون نگاه می دارد.
امید.این رهبر کارزار نبرد با مرگ به ستیز می خیزد که تا امید هست مرگ به ما نخواهد رسید.
در این میدان رزم حق و ناحق ایمان و باور این دو آخرین مبارزان نیز به جنگ با شک و تردید بر می خیزند.
براستی فرجام این جنگ خونین که خون کشتگانش از روزن دیده بیرون می ریزد چه خواهد شد؟! هیهات از شکست خورشید که تا ابد نخواهد رسید که هرگز زمین آسمان را نتواند شکست داد...!
قلم توان ادای احساس مرا ندارد. گویی دلم کاسه ی خونی است که گدازه ی نومیدی در آن شعله می کشد. غم که تنها شناگر دریای قلب من است بیشتر و بیشتر خود را جلوه می دهد و امواج را که گه گاه پیکی از امید اند را به ساحل عدم و مرگ می گریزاند.سوی چشمانم آنقدر کم سوست که جز درون قلبم هیچ نتواند دید. گوش هایم چون صدفی که مروارید در آغوش دارد دیگر در به روی هیچ پند و اندرزی نخواهد گشود...
چه می خواهی از این خون خوردن دل
چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پر خون دامن دل
چو عشقت آتشی در جان من زد
بر آمد دود عشق از روزن دل
مکن یارا دل مارا نگه دار
که آسان است بر تو بردن دل
بیا جانا دل عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل
<با حذف چند بیت>
این گونه دل بریدن و رفتن وفا نبود
بودش هزار زخم به قلب شکسته ام
اما به زخم تو هرگز شفا نبود
مهر ۸۵
قصه یار کهن با دگران می گوید
دگر از باده و می در کف او نیست خبر
رنج عشاق جهان مویه کنان می گوید
هر نظر باد صبا را طلبی می دارد
سر این عشق کهن فاش و عیان می گوید